+ راست باید کرد ؟
راست باید گفت ؟ پس دروغ از برای چیست ؟ که دروغ آینه را هم باور باید کرد و صدای زشت قناری را زیبا شنیدن میبایست ؟ خورشید را مهربان دیدن راست گوئیست ؟ خاطرم هست یکبار که به خود دروغ میگفتم کمکم داشت آن دروغ باورم میشد اما، راست گوئیهایم هیچ یادم نیست . حال با این همه، راست باید باشم یا چپ ؟ راست بودن که همه دروغ است و چپ بودن همه ترس، پس کدامین سو باید باشم ؟
.
.
من سراپا گوش به آواز حقیقت گشتم یک دمی هم ز خود از خود به دروغی گشتم
نی ازین و نه ازان حال مرا هیچ مشد جز حالت مستی که بدان پیر طریقت گشتم
عم
.
+ تفنگ پدری
تفنگ تهپر پدر شهیدت را اینبار از سر پر کن . اصلا ما را با سر و ته چکار ؟ تنها پر کن، پر از کثافت و بوی گند ریش . ریشهائی که تیغ اگر از رگ بگذرد عارش نباشد اما تیزیش را به نجاست ایمان آلوده نمیکند .
گویا دیگر راه آزادی از انقلاب نیست و میدان به میدان تنها کسانی را در گذر است که لبیک میگویند بر عادت ماهانهی پیرزنی، پیرزنی که این روزها سرزندهتر از هر دختر باکرهایست .
عم
+ چشم
دیده میبیند و میجوید و میخواند غیر
دل میسوزد و زان هیچ نمیداند غیر
آن چشم فرومایه به عادت بیند
دل با دیدهی جان چگونه میراند غیر
عم
+ آن شب تنهائیمان
حیا را ، پاکی و یکدم نجابت را که آن شب من گریزان کردم از چشمان و لبهایم ، دلیلش بوی بکرت بود . شب آن شب آنچنان شب بود که چشمانم خدا را از پس تاریکیاش در خواب میدید و شاید هم ندیدن را به خود میزد .
و تو عریانترین معشوقهی عالم برای همچو من آدم که حوا را به جز همخوابهای نمینامد سراپا در حجابی از نجابت میتپاندی و چه باطل روی گرداندی ز چشمانم . گفتمت با سرخوشی این عشق اگر خشک است اگر خالی چرا ما غرق در آنیم و به آنی پر شدیم از هم ؟ مگر بازیچهام بودی ؟ مگر بازیچهات بودم ؟
بیا تا گم شویم این ته مانده را با هم . بیا این نیمه را با من بیا تقسیم کن تا ته . شب و تاریکی و تنهایی و بوسیدن و آن عشق بعد از ارضا شدن را گوشهای بگذار تا ببینی که من آن من که در من بود را به بادت دادهام تا من بمانم در خاطرت تنها و تنها لایق بوسیدن لبهای زیبایت . پشت بر من مکن تا آب پشتم را خالی کنم در معشقهی دیگر .
خجالت میکشی ؟ خجالت را آن آدم عریان که دستی بر آلت و دستی دگر بر ممنوعههای فردوس داشت کشیدن میبایست ، نه ما کز هر اشرفی مخلوقتر گشتیم ، بنده گشتیم ، بی بنده گشتیم و خر گشتیم به یک تعظیم . پس بی خجالت همخوابهام شو که امروز ما ، ما گشتهایم با هم و بی خود ...
عم
....................................................................................................................
پن : همه میخوانند و تو میفهمی
.
.
+ متاسفم
لطفا ابراز تاسف کاذب نکنید .
این سگدونی فعلا تعطیله .
.
.
.
+ غروب
رویها از فرط سیلی سرختر از آفتاب قبل غروب
ماهتاب در دل من رنگی دگر است
رنگ غروب
کاشکیها را کاشتهاند در ته گور
تا دهندم وعدهی خورشید دگر
هنگام غروب
این فاحشه خانم که کند ناز نباشد خورشید
این زمین است که به هر چرخش خود سردی ایمان را در استخوانم میکند
تا رنج برم از درد تاریکی و از
درد غروب
عم
.............................................................................
پن : لذتی که در درد خماریست در بیدردی نئشگی نیست .
.
+ روزی که خر سلطان جنگل شود ...
وقتی آب سر بالا رود ، قورباغه ابوعطا میخواند و مدیران شهرداری سردمداران عرصهی ورزش میشوند و نزول بیست و دو پلهای در المپیک و ناکامی در راهیابی به جامجهانی و ... خاکی میشود که بر سر بایدش ریخت . سابق برین دیده بودیم که که قهرمانان ورزش از پی یک شب خواب راحت ، صبح به پستی در شورای شهر و مجلس و فلان ارگان دست مییافتند . اما در این ایام مدیران شهرداری به ریاست تربیت بدنی و از پس پیروزیهای چشمگیرشان به وزارتخانهها راه مییابند تا بیش نیرو بگیرند و پاره پاره کنندمان .
روزی که خر سلطان جنگل شد ، گوسفند گریبان گرگ میگیرد و گلویش میدرد . بیایید ، این ما و این زیر یک خم ما ، ما خاک شدهایم ، باراندازمان کنید و بتابانیدمان .
کامتان شیرین که مارا
باز هم این چای لعنتی از دهان افتاد ...
عم
.............................................................................................................................................
پن : این سماع ما هم یک ساله شد .
.
+ سکوت
پیرمرد جلوی قاضی ایستاده بود و منتظر شنیدن حکم بود . قاضی از بالای عینک با اکراه نگاهی از سر تا پای متهم کرد و طوری که انگار از جملهای که قرار بود قرائت کند احساس غرور میکرد با صدائی دورگه گفت : شما به هشتاد ضربه شلاق محکوم میشوید .
رنگ از رخسار پیرمرد پرید و آهسته گفت : آخه حاج آقا من با این سن و سال طاقت نمیآرم اما قاضی که در مقام و جایگاهش خدا را هم بنده نبود در جواب گفت : دیگه روضه خوندن کافیه ، شاید این امر درس عبرتی برای بچههات بشه و از عاقبت پدرشون درس بگیرن و ختم جلسه را با این جمله اعلام کرد .
پلهها زیر پای پیرمرد گوئی یکی بعد از دیگری خالی میشدند و او هیچ صدائی جزء صدای سرباز که هر چند لحظه یک بار میگفت بیوفت جلو را نمیشنید . وقتی به زیرزمین رسیدند و وارد اتاقی شدند سرباز گفت : یالا پیری ، یالا پیراهنت رو در بیار و دستهای او را به هم بست . همه جا پر از سکوت بود که صدای لولای زنگ زدهی در ، با صدای تازیانه همراه شدند و سکوت را درهم ریختند .
دوازده ، سیزده ، چهارده
در حالی که اشک در چشمان پیرمرد با کوله باری از سالها زندگی حلقه زده بود با صدائی لرزان گفت : جوون من نمیتونم تحمل کنم و مطمئنم اگه چندتا دیگه بزنی میمیرم ، پس تورو به خدا قسم یواشتر بزن . اما جلاد نفس نفس زنان جواب داد به همون خدا طوری میزنم که یا بمیری یا این چند سال آخر عمرت دیگه جرات نکنی لب به عرق بزنی . میتونی به جاش بری تریاک بکشی که هم برای سن و سالت خوبه هم برای آخرتت مشکلی ایجاد نمیکنه .
عم
+ زندگی و زندهها
زندگی صرف سه فعل است : آمدن ، بودن و رفتن .
فعل اول شهوت و فعل دوم اجباریست ، فعل سوم آرزوست . این افعال یک به یک بیماریست که ندارد مرهم و خدا میخواهد در دیکته کردن آن ، زیر هر جملهی ما خط بکشد .
زندگی نیست ناله از نی شنیدن ، ناله از نیزن چون شنیدی زندهای .
زندهها میگویند آواز قناری زیباست و نمیدانند که آواز کلاغ خبر از باران است ، بارانی که بودن میبخشد . بارانی که مردار سگی را میدهد غسل و زندگی را از او میشوید .
زندگی زیباست ، آنقدر زیباست ...
عم

